
در مسائل منطقه تأثیرگذار باشد و باید از این ظرفیت بیش از پیش استفاده شود.
بچهها کسل بودند و بیحوصله. حاجی سر در گوش یکی برده بود وزیرچشمی بقیه را میپایید. انگار شیطنتش گل کرده بود.
عراقی آمد تُو و حاجی پشت سرش. بچهها دویدند دور آنها. حاجیعراقی را سپرد به بچهها و خودش رفت کنار. آنها هم انگار دلشانمیخواست عقدههاشان را سر یک نفر خالی کنند، ریختند سر عراقیو شروع کردند به مشت و لگد زدن به او. حاجی هم هیچی نمیگفت.فقط نگاه میکرد. یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سر عراقی.
عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که «بابا، نکُشید! من از خودتونم.» وشروع کرد تندتند، لباسهایی را که کِش رفته بود کندن و غر زدن که«حاجیجون، تو هم با این نقشههات. نزدیک بود ما رو به کشتن بدی.حالا شبیه عراقیهاییم دلیل نمیشه که...»
بچهها میخندیدند. حاجی هم میخندید.
ریخته بودند دور و برش و سر و صورت و بازوهاش را میبوسیدند. هرکار میکردی، نمیتوانستی حاجی را از دستشان خلاص کنی. انگاردخیل بسته باشند، ولکن نبودند. بارها شده بود حاجی توی هجوممحبت بچهها صدمه دیده بود؛ زیر چشمش کبود شده بود، حتا یکبارانگشتش شکسته بود.
سوار ماشین که میشد، لپهایش سرخ شده بود، اینقدر که بچههالپهاش را برداشته بودند برای تبرک! باید با فوت و فن برایسخنرانی میآوردیم و میبردیمش.
ـ خب، حالا قِصر در رفت؟ یواشکی آوردنش؟ وقتی خواست بره چی؟
بین بچهها نشسته بودم و میشنیدم چی پچپچ میکنند. داشتند خطّ و نشان میکشیدند. حاجی را یواشکی آورده بودیم و توی چادرقایمش کرده بودیم. بعد که همه جمع شدند، حاجی برای سخنرانیآمد. بچهها خیلی دلخور شده بودند.
سریع سوار ماشین کردیمش. تا چندصدمتر، ده، بیست نفری بهماشین آویزان بودند. آخر مجبور شدیم بایستیم و حاجی بیاید پایین.